|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
همسفر های واقعی
کلبه ی کوچک دو عاشق(دوست قدیمی)
آتش روح(رفیق با معرفت قدیمی) تخریبچی دوران(مسافر اهل دل) خاطرات جبهه(حمید داودآبادی) شهدا پرواز بی انتها(مسافر دست به قلم) چند قدم تا وصال یار سرای دل خستگان(آقا جواد) آدمها(علی یار) امید هدایت همچنان در دلم زنده است(مسافر دل شکسته) نماز خانه(رضا خادم نماز خانه) دختر تنهای تنها(اصلا هم تنها نیست حداقل تا وقتی که ما ها رو داره. مگه نه؟) شبنم سحر گاهی(راستی که خودش هم مثل شبنم سحر پاک) همفکری(مسافر متفکر...!) لحظه ای با امام زمان(مسافر شاعر) اندکی صبر سحر نزدیک است(نیلوفر ابی...خودش هم گله بچه ها) سلام بر عزیز دل حیدر(مسافر سالم1آخه صدتا صدتا سلام میکنه) نا گفته های تنهایی(بچه ها این مسافر خجالتیه بهش سر بزنین) قلب عاشق من(عرشیا) ای غایب از نظر به خدا میسپارمت(آقا مسلم) طلبه ای طالب یار مسافر سبز(نرگس جان) آقا میثم روح الله قمری آواره مجنون دیوانه(سام عزیز) نوید شهادت(آقا امیر حسین حبیبی گل) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
راهیان نور
سلام همسفرم... نمیدونم چرا هنوز یادم رو میکنی.خدا بزرگه...آره... این فقط جمله ی توست و من با وجود پاک کردن خاطراتت هنوز تو رو از یاد نبردم.نمیدونم بازم به این وبلاگ و کلبه ی خاطراتم میای یا نه ولی یه حسی منو به اینجا کشوند که خاطراتم رو در طول این مدت بنویسم.
آذره سالی ۸۷ بعد از تولدم یه شب پدرم سکته ی مغذی شدیدی رو رد کرد.تا پایانِ امتحانات خردادم بابا یا بیمارستان بود یا خونه و حالش خوب نبود.مدتها طی شد.روزهای غم انگیز و پرخاطره ای گذشت.که یادآوریش قلبم رو به خون میکشه.بابا مبتلا به بیماری بود که فقط هشت درصد توی دنیا دارند و از سرطان پیشرفتش سریعتر بود اما کسی به من حقیقت رو نگفته بود.نمیدونم از کدوم یک از خاطرات قشنگم در این ماه های آخر از بابا برات بگم.فقط اشکامن که با گذر هر خاطره به گوشه ی چشمم میشینن و توانایی نوشتن خاطراتم رو ندارم.بابا رو تهران بیمارستان شریعتی بستری کردیم برای پیوند .دو ماه هر هفته با اتوبوس روزهای ملاقات میومدم تهران و برمیگشتم.امید در قلبم جاری بود که روزی برمیگرده و بازم میتونم دستاش رو بگیرم اما روزی از قرنطینه برگشت که دستاش جونی نداشتند که دستامو فشار بدن.آره... روندِ پیوند و درمانِ بابا خوب بود اما چون ریه ی بابا شیمیایی بود از کار افتاد و زیر پیوند دووم نیورد.دو روز فقط قلبش میزد و بی هوش بود که اونم از کار افتاد.الان حدود دو هفتست که از عروج بابا میگذره.بابا رو تو گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردند.حالا فقط من موندمو مامانو برادر کوچیکم که نتونست درست طعم داشتن پدر رو بچشه و لمس کنه.پدر رفت اما هنوز هست.احساسش میکنم.... همسفر...جاده ی زندگی من به سختی کشیده شده...برام دعا کن...وقتی بابا رو به خاک سپردند همه داد میزدند و شیوون میکشیدند تنها کسی که آروم فقط نگاه میکرد من بودم که سر روی شونه ی دوستم گذاشته بودم و به سرنوشت لبخند میزدم و اشک آرام به روی گونه هام میغلطید.در طول این مدت فقط یه جمله رو بهش اعتقاد داشتم و وقتی میگفتمش استوار میشدم...((خدا بزرگه)) آره همسفر خدا بزرگه.در زندگیت استوار باش.منم باید با این کوله بار خستگی هام زندگی رو بگذرونم.برای پدرم نماز بخون و وقتی دعا میکنی یادش کن.تنها مردِ بزرگ و سایه بونِ از دست رفتم رو یاد کن و براش دعا بخون و خوشحالش کن. وقتی بابا بیمار بود شعری رو براش گفتم که هر بار براش میخوندم لبخند میزد و راضی بود و افتخار میکرد. تو همایش بزرگ شعرای اصفهان این شعر رو خوندم و رتبه اوردم اما اینا اونقدری که بابا لبخند میزد برام آرامشبخش نبود. حالا اون شعرو مینویسم که برای پدرت و همه ی پدرهای دنیا بخونی تا اونها هم بخندن. به یاد آرزوهای تباه شده ی دختری دلشکسته اما امیدوار... باز هم رقصِ قلم بر کاغذم آغاز شد بغض سردی در گلو جوشید و چون آواز شد در میانِ هق هقِ دیوانه واره گریه ها نامِ زیبای پدر با غصه ام دمساز شد با نگاهم بسترش را بوسه باران میکنم اشک های چشم را تقدیمِ گلدان میکنم گرچه گلدان میشود سیراب از بارانِ اشک من عطش از چشمه ی نامِ تو درمان میکنم نامِ زیبا و قشنگ و سایه ی مهرت پدر کاش باشد در سلامت سالها بالای سر گرچه بیماری ولی جز تو ندارم تکیه گاه عشق در گرمای آغوشِ تو میگیرد ثمر رنگ از رخسارِ تو گرچه پرید، ای مهربان باز هم تمثیلِ مهتابِ شبی در آسمان قلبِ تارم آسمان و روی تو چون ماهتاب تا ابد ماهِ دلم در آسمانِ من بمان خاطراتِ کودکی بر صفحه ی ذهنم نشست نقش بر آئینه بست آن یادها، دل را شکست چشمهایم در نگاهت غرقِ باران شد ولی پلک را از شرمِ بارش در نگاهِ تو نبست ای پدر روحم به گل خندت گلستان میشود گر نخندی بر رخم دنیا زمستان می شود پس بخند ای گل که دشتِ گونه های خیسِ من در میانِ خنده ات همرنگِ بستان میشود سرنوشتِ من و تو ای همسفر،خیلی وقته از هم جداست و جدا خواهد ماند چون درستش همینه. اگر اومدم و برات نوشتم برای این نبود که بخوام سرنوشت رو تغییر بدم چون به تقدیرم قانع و راضیم.اومدم و نوشتم که بهت ثابت کنم اعتقاد دارم خدا بزرگه اونقدر که به خواستی اون تا اینجا هم راضیم. میخواستم بهت یاداوری کنم خدا رو از یاد نبری و در بزرگیش تردید نکنی و به سرنوشت و خواست اون راضی باشی. و به عشقی خدا شعر بگی و قدرِ پدرت رو تا زمانی که سایش بالای سرته بدونی و بی دریغ بهش محبت و عشق ورزی.خوشبخت و شاد باشی و زندگی به کامت.... خدانگهدارت
|+| نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 1:37
مسافر مهربونم.....اون خدای بزرگ همیشه پشت و پناه تو باشه.....
|+| نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 16:6
خدایا یاری ام ده
|+| نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 16:37
خبر فوری: سلام. هر چی خواستم پرشین بلاگی ها رو دعوت و خبر کنم نمی شد. تا اینکه امروز در حال خوندن روزنامه این تیتر رو دیدم((سرقت بزرگ دامنه ی پرشین بلاگ!)). این از روزنامه ی جام جم بود. فهمیدم که پرشین بلاگ توسط هکرها هک شده و فعلا کاربران اون هم مشکل دارند. خیلی ناراحت شدم چون بسیاری از دوستان و همسفر های عزیزمون تو پرشین بلاگ کار میکردند. اما خوشبختانه فهمیدم که مطالب کاربران هیچ صدمه ای ندیده . ناراحت نباشید. اگر هم فعلا میخواهید به دوستانمون تو این وب ها سر بزنیم باید به جای آدرسpersianblog.com آدرس.persianblog.ir رو وارد کنید. می خوام همه ی همسفر های گلمون بدونن همیشه به یادشون هستیم حتی اگه چنین اتفاق هایی بیفته. اول عیدتون مبارک. چه خبرا؟ خدا میدونه به یاد همگی بودم. و با اینکه بعضی ها دیر اومدند ولی تا آخرین لحظه منتظر همه ی مسافرای این کاروان بودم. حالا همت کنید تا ادامه ی سفر رو بگذرونیم. خوب قسمت قبل که یادتون هست؟ ما حالا قراره بریم اروند رود. صبح که شد دوستانم با کفش و دمپایی از خواب بیدارم کردند. چون شب دیر خوابیده بودم بیدار نمی شدم. رفتیم نماز صبح رو خوندیم و بعد از صبحانه که تنها چیزی بود که تو سفر می خوردم و دوست داشتم حرکت کردیم. مسیر دوری نبود و به زودی رسیدیم. اروند رود هم یه حال و هوای خاصی برا خودش داشت.( اینبار راوی برامون خیلی توضیح نداد اما اگه دوست داشته باشید تحقیق می کنم و براتون می گم دقیق چه منطقه ای بوده. توصیه از من به شما اگه خواستید عازم اونجا بشید دوربین نبرید. چون حال و هوایی که دارید از بین می ره و اونطور که باید لذت نمیبرید. این تجربه ی شخصی من است) پیاده که شدیم همگی به سمت یک مسیر حرکت می کردیم. طرف چپ ما نیزار های بلند بودند و پشت نیزار ها رودی که خیلی وقت بود اروم گرفته بود... همینطور که با کاروان مسیر رو طی می کردم چشمانم مسیر رود رود رو دنبال می کرد. یک لحظه احساس عجیبی پیدا کردم. احساس می کردم صدای قایق موتوری و تیر اندازی میاد. صدای تیر هایی که توی اب می خورد و صدای خلا مانندی ایجاد می کرد. اصلا حواسم نبود انگار برگشته بودم به سال ها پیش. باد به نیزارها می خورد و صدای خوردن نی ها بلد به هم من رو یاد یه غربت آشنا می انداخت. یاد اینکه گاهی این رود آروم آروم بود و گاهی در زمان حمله ناآرام و پر تلاطم و گل آلود... تا اینکه رسیدیم به یه پل آبی که ما رو به طرف دیگر رود می رسوند. من قبلا وصف این پل جالب رو از دوستم شنیده بودم و می دونستم بعضی از جاهای پل لغزنده است. تا رسیدیم وسط پل چند نفر از برادرهای بسیجی روی محل اتصال پل ایستاده بودند که پل خیلی تکان نخوره و بچه ها هول نشوند. اما تا پل لغزید همه ترسیدند و فکر می کردند حالا غرق می شوند و کوسه ها از تو رود میان و می خورنشون!!! یه ذره هم شیطونی کردیم و خندیدیم و از پل گذشتیم. اون طرف پل هم خبر خاصی نبود و تقریبا مثل همون طرف پل بود منتها چند تا نمایشگاه بود که می شد اونجا سرگرم بشیم تا اذان را بگن و بریم تو مسجد اون منطقه نماز بخونیم و بریم. دو تا کتاب گرفتم که دوست دارم به شما هم معرفی کنم. کتاب:من او و کتاب از به از آقای رضا امیرخانی. وقتی کتاب رو خریدم ترجیح دادم کنار رود یه جا که خلوت بود بشینم و این رود آروم رو نگاه کنم. دوستم هم اومد و کنارم نشست. هر دو دلمون نمی خواست این سکوت قشنگ قشنگ رو بشکنیم و به رود خیره شده بودیم. در تصوراتم رود آبی رو خون آلود می دیدم. خونی به قرمزی رنگ شقایق. رنگ عشق. رنگ دل سپردگی... ناگهان با صدای گریه ی دوستم به خود آمدم. صدای گریه ای که سکوت اروند رو می شکست. من که تعجب کرده بودم سعی کردم با او حرف بزنم و علت گریه ی ناگهانی اش رو بفهمم. گرچه حدس می زدم که غربت این رود شیشه ی قلبش رو شکسته باشه. باورم نمی شد که زیر این رود هنوز هم جسد شهیدان باشه. اما با این غربت عجیب دیگه حالا باور کردم که هنوز زیر این رود شهید ارمیده. منم نتونستم تحمل کنم. راست می گفت سکوت اروند کلی حرف داشت. دلم می خواست اونقدر گریه کنم که این غربت رو بشکنم. دلم می خواست تا غروب اونجا می نشستم و با شهدا درد و دل می کردم. اما با صدای اذان دیگه باید می رفتیم. چطور می تونستم خداحافظی کنم منی که اشکام رو کنار اون رود جا گذاشته بودم؟ وقتی از رود دور میشدیم یه لحظه به پشتم نگاه کردم و گفتم:خداحافظ غربت قشنگ اروند اشکام یادگاری واسه تو.... در آخر یه خبر خوب براتون دارم. از همگی دعوت میکنم به وبلاگ جدیدی که به همراه یکی از دوستان شاعر دیگه ساختیم. اگه به شعر علاقه دارید حتما تشریف بیارید. آدرس:http://zemzemehaye-javidan.blogfa.com/
|+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:43
سلام. خوش اومدی. بدو بیا که این قسمت مال خودم و خودتونه هاااااااا.
سلام. خوش اومدی. بدو بیا که این قسمت مال خودم و خودتونه هاااااااا. داشتم می گفتم که زیارتمون رو توی شلمچه حسابی کردیم و با دل هایی عاشق برگشتیم به اتوبوس. منتها این دل های عاشق از گرسنگی قار و قور میکرد! حرکت کردیم به سمت پایگاهی که در اون منطقه خوابگاه بود. خودم هم درست نمیدونم کجا بود فقط یادمه کلی سرباز اونجا آموزش می دیدند. سرباز ها همه جا رو مثه دسته گل کرده بودند و من تازه معنای این حرف مامان رو فهمیدم که می گفت: پسر ها باید برن سربازی که لااقل یه ذره کار یاد بگیرند و ورزیده بشن، چون واقعا زحمت می کشیدند و از یه دختر بهتر تمیز کاری می کردند!(قابل توجه پسران گل که هنوز سربازی نرفتند. جالب اینجا بود که ما رو بردن به یه قسمت بزرگ مثل حسینیه که در اونجا از همه ی جای کشور عزیزمون مسافر اومده بودند. از اصفهان، چهار محال، رشت،اردبیل،یزد و... هر کی رو می دیدی یه لهجه و اخلاق خاصی داشت که برای من که خیلی کنجکاوم هیجان انگیز بود. حالا تصور کنید که تو اون حسینیه فقط یه پریز برق بود و حدود دویست نفر آدم اکثرشون می خواستند موبایل یا دوربینشون رو شارژ کنند. همگی عاجزانه نشسته بودیم تو صف که ناگهان دیدیم یه نفر از ساکش یه رابط در اورد!!! شب که شد من که تو اتوبوس تمام مدت زور زوری خوابیده بودم دیگه خوابم نمی برد. اما تموم رفیق های دلبندم سر سه سوت خر و پفشون رفت هوا. با خودم گفتم خوبه بریم یه نماز شبی بخونیم تا شای خواب به چشمانم تشریف بیاورد. حالا بدتر از اون به مغذ ناقصم این فکر رسید که برانکه بی ریاتر و باحال تر باشه برم بیرون نماز بخونم ولی آخه تو اتاقی که پای اون یکی تو سر اون بنده خدا بود نمی شد هم نماز خوند. وضو که گرفتم رفتم دنبال یه جایی بگردم که خلوت و دنج باشه اما جاتون خالی دو سه تا سگ خوشگل که مثلا نگهبان اونجا بودن دنبالم کردند و اگه جیغ می زدم برادران بسیجی از خواب می پریدند و آبروم می رفت. یاد حرف بابا افتادم که می گفت: اگه از سگ بترسی و فرار کنی دنبالت میکنه. ایستادم و یه سنگ برداشتم و پرت کردم تو سر سگ بدبخت که زوزش دراومد و رفت عقب. حالا تازه من حس شجاعت بهم دست داده بود و با چوب دنبالشون کردم حالا اونها بدو، من بدو... خلاصه بد صد سال که خواستیم نماز شب بخونیم نشد و گفتم بی خیال بابا اومدی ثواب کنی نزدیک بود غذای سگ ها بشی برو بخواب... فردا هم قرار بود بریم اروند کنار(یکی دیگه از مناطق جنگی) و ترجیح دادم زودتر بخوابم تا فردا صبح ببینم حکایت این سفر چی میشه آخر همه ما رو تنها میگذارن و میرن همسفرای من بیاین یه یار همیشگی داشته باشیم یکی مثه اون بالاییه(خدا...) (شرمنده اینبار نشد کسی رو دعوت کنم به دلیل مسافرت اما میخوام انشاالله وقتی برگشتم از نظراتتون جون دوباره برا نوشتن بگیرم.....یا علی) |+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:29
قدمت رو چشم همسفر ادامه ی سفر رو هستی یا نه؟
قدمت رو چشم همسفر ادامه ی سفر رو هستی یا نه؟ پس بزن بریم.... آره،ما رسیده بودیم شلمچه و روی همون خاک هایی که یه روزی با خون شهدا شسته شده بود نشستیم. یادمه روبه روی ما سیم خاردار هایی بود که مرز ما و عراق را جدا می کرد و پشت اون سیم خاردارها میدان مین بود. گریه به هیچکدوم از ما امان نمی داد. نمیدونم، هنوز هم نمی دونم چرا فضای اونجا انطوری بود، که بدون اینکه اراده کنی اشکات جاری می شدند. خیلی از ما از شلمچه هیچی به جز یه اسم نشنیده بودیم. سرمون رو زیر انداخته بودیم و زل زده بودیم به خاک و منتظر شنیدن سخنان راوی بودیم. بالاخره لب به سخن گشود و صدای گریه ها آروم شد...(اینها حرفها رو با واکم ضبط کردم و سخنان واقعی راوییه.) چیه...؟! دیدید آخر رسیدیم؟ یادتونه چقدر بین راه بهونه گرفتید؟ گفتید کنسرو سرد که غذا نشد گشنمونه، پس کی می رسیم، الان کجا میریم؟... حالا تموم خستگی هاتون رفع شد؟ ببینم از پل که رد می شدید صدای سلام شهدا را شنیدید؟ حضورشون را حس کردید یا نه؟! اینجا که ما نشستیم کنار مرز ایران و عراق است. سمت راست شما خاک عراق و روبه روی شما مرز مشترک ما با عراق است. حدود شصت، هفتاد هزار جوان ما اینجا شهید شدند. تو این منطقه عملیات های بیت المقدس، بیت المقدس۷، عملیات رمضان، عملیات کربلای۴،کربلای۵ و کربلای ۸ انجام شدند. عملیات کربلای پنج یکی از مهم ترین عملیات هایی است که در این منطقه انجام شد. اون طرف دژ محور اصلی این عملیات بود. یعنی در واقع این عملیات در خاک عراق بود. از اینجا تا بصره چهل کیلومتر فاصله است. هدف عملیات کربلای پنج عبور از موانعی بود که برای دفاع از شهر بصره انجام گرفته بود و در نتیجه رسیدن به شهر بصره بود. چون این شهر برای عراق خیلی مهم بود و اگر تصرف می شد ما می تونستیم عراق را شکست خورده حساب کنیم. استحکاماتی که برای دفاع از بصره به کار برده بود جزءِ قوی ترین و مدرن ترین استحکاماتی بود که بین مرز ما و عراق به کار برده بودند. صدام آنچنان نسبت به امنیت این شهر مطمئن بود که گفته بود:((اگر ایرانی ها بتوانند از موانع شهر بصره عبور کنند من کلید شهر بصره را به آنها می دهم!)) قبل از عملیات کربلای پنج، عملیات کربلای چهار بود که برای این عملیات نقشه های حساب شده ای کشیده شده بود. هدف این عملیات این بود که از رودخانه ی اروند بگذریم و جزایر کوچکی از آنجا رو بگیریم و خودمون رو به بصره برسونیم. اما این عملیات به خاطر کمک های اطلاعی و نظامی آمریکا به صدام لو رفت. چون آمریکا تحرکات ما را با استفاده از ماهواره به عراق انتقال می داد. و در این عملیات شهدای بسیاری دادیم. شرایط بسیار سخت شده بود. فوراً تصمیم گرفته شد که عملیات دیگری از یک ناحیه ی متفاوت اجرا شود. عملیات در تاریخ نوزده ی دی، سال شصت و پنج شروع شد. یک چهار راه به نام چهار راه ((دو ای جی)) بود که قرار بر این بود که لشکر امام حسین در ابتدای عملیات این چهار راه رو بگیره. دو گروه گردان به این چهار راه حمله کرد اما این چهار راه تصرف نشد. تا اینکه یه روز حاج حسین خرازی به فرمانده گردانشان که شهید باقری بود دستور دادند که به علیرضا محمدی ماموریت بدید که چهار راه رو بگیره. علیرضا محمدی قد بلند و هیکل چهارشونه ای داشت خیلی شجاع بود و به خاطر همین شجاعتش بود که حاج حسین خرازی به او شیر لشکر می گفتند. علیرضا شیوه ی عجیب خاصی در جنگیدن داشت. وقتی متوجه دستور حاجی شد خیلی خوشحال شد. کفش هاش رو در آورد و پا به رهنه شد! تنها یه اسلحه و کلاج دستش گرفت و به بچه ها گفت: بچه ها من به کسی نمی گم دنبال من بیاد. حاج حسین به من گفته برو. اینجا هم جایی هست که هر کی بره دیگه برگشت تو کارش نیست. شوری در میان بچه ها بر پا شد. تو تاریکی شب رفت جلو. بچه ها وقتی شجاعت علیرضا را می دیدند روحیه می گرفتند و ادامه می دادند. تا اینکه چهارراه رو گرفتند.حاج حسین با شنیدن خبر گرفتن چهارراه از شدت شادی بیسیم رو گرفت و داد زد علیرضا تو شیر لشکری به مولا... در آخر علیرضا محمدی در عملیات کربلای ده یه تیر در نخاعش خورد و برا همیشه قطع نخاع شد و تا سال هفتاد و نه زنده بودند و بعد از جنگ به این مناطق می آمدند و برای دیگران از خاطرات جنگ می گفتند. تا اینکه پس از اینکه به مکه رفت به دلیل شدت جراحات شهید شدند. حاج حسین خرازی هم یکی از با سابقه ترین فرمانده های لشکر بود. حاج حسین وقتی ناراحت می شد یا غم تو سینش می نشست دو تا کار می کردند: یا قرآن می خوند یا می گفتند برام روزه ی حضرت زهرا بخونین.... روز قبل از شهادتش همین کار رو کرد که مصادف بود با همون کربلای پنج. چون در این عملیات فشار عراقی ها زیاد بود و بچه ها دونه دونه پرپر می شدند. شهید تورجی بعد از اینکه حاج حسین را به اصفهان اوردند بالای جسد این شهید گفتند قبل از شهادت حاجی از من خواست پشت بیسیم براش روزه ی حضرت زهرا را بخونم من شروع کردم به خوندن((وای زهرای من بین دیوار در مانده...)) چند دقیقه که ادامه دادم گفتند دیگه نخون حاجی منقلب شده و داره بی تابی میکنه. و بعد شهید تورجی بالای جسد حاج حسین شروع به خوندن دوباره ی اون شعر کرد. نمی دونم چی شد که با حرف از این خاطره ی حاج حسین بغض درگلوی راوی نشست دیگه توان حرف زدن نداشت و در میان گریه های بچه ها اون هم بغضش رو شکست و شروع به گریه کرد با خنده ی تلخی نگاهی کرد و گفت:((هر چی میخوام وارد این وادی ها نشم نمی شه...! حالا برید یه گوشه به حال خودتون باشید و سر ساعت بیاید تا برگردیم خرمشهر تا فردا)) بلند شدم. ساناز و ملیحه هم پشت سرم بلند شدند. نمی خواستم حرفی بزنم می خواستم برم سیم خاردارهای روبه رومون رو لمس کنم.آخه بابا بهم می گفت بچه ها برانکه از مرز رد بشن مجبور بودن روی سیم خاردار بخوابن تا بقیه از روشون رد بشن. کنار سیم خاردارها زانو زدم آروم شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا و ساناز و ملیحه آروم باهام زمزمه می کردند. باید بر میگشتیم. خاک رو بوسیدیم و با اشکامون خاک تشنه رو آب دادیم و رد پاهامون رو جا گذاشتیم و به سمت اتوبوس رفتیم. قسمت بعد براتون از توی اردوگاه میگم. |+| نوشته شده توسط مسافر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 14:25
|